شش ماهه ی عاشق...
گهواره ی من،این قدر برایم لالایی «ماندن» مخوان!!! دیگر جنبیدن تو مایه ی آرامش قلبم نیست؛که مرا عشق بزرگی بی تاب کرده است... مگر بابا را نمی بینی؟؟؟!!! گل های محمدی ،یکی یکی پژمردند،دیگر در بوستان اهل بیت جز من گلی نمانده!! طوفان در راه است،باید خود را به (کشتی نجات )برسانم...من آخرین بازمانده از قافله ی عاشورا هستم! رفیق لحظه های خوب من، بارها در گرمای آغوشت آرمیدم و بارها به نغمه ی دلنواز لالایی ات دل سپردم!!! اما... این لحظه،نه آغوش تو و نه آغوش مادرم،هیچ کدام آرامم نمی کند!! که من صدای لالایی خدا را می شنوم... که من آغوش باز خدا را می بینم... ...
نویسنده :
نرگس
0:44










