اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

اهورای من

وان یکاد

تو وصل بودی به بهشت و من وصل شدم به تو...

بهشت کشیده شد به زیر پاهایم...

روز دانش‌آموز مبارک...

دانش‌آموز کوچکِ من؛ امیدوارم بتوانی عزیزدلم... امیدوارم جسور باشی و شجاع باشی و بلندپرواز... و تلاش کنی و به دستاوردهای خارق‌العاده‌ات برسی! امیدوارم عزمت را برای رسیدن به اهدافت جزم کنی و جا نزنی... امیدوارم کم نیاوری هیچ‌گاه و به بن‌بست نرسی هیچ‌وقت... امیدوارم برنده باشی! که حتی اگر که زمین خوردی، هدفمندتر از قبل بلند شوی و قوی‌تر از همیشه ادامه بدهی و قله‌های بلندتری را نشانه بگیری... که تمام پرندگان، قبل از پرواز، زمین می‌خورند؛ اما خودشان را متعلق به آسمان می‌دانند، بال‌هایشان را باز می‌کنند، خورشید را نشانه می‌گیر...
13 آبان 1401

پذیرا باش و از مسیر لذت ببر

پسرکم... من آدم کمال‌گرایی نیستم!!! با لذت‌های کوچک و دستاوردهای کوچک و اتفاقات کوچکِ دنیایم، خوشبختم! من دنیا را با پستی و بلندی‌هایش و آدم‌ها را با کوتاهی و نقص‌هایشان و خودم را با گاهی توانستن و گاهی نتوانستن‌ها پذیرفته‌ام! گاهی به میانه‌ی مسیر رسیده، برمی‌گردم ... گاهی پر از نقص و ایراد به مقصد می‌رسم و اصولا دلیلی نمی‌بینم که برای رسیدن به هیچ‌چیز و هیچ‌کس خودم را تحت فشار بگذارم... خودم را سرزنش نمی‌کنم و دارم خونسرد و آرام و پذیرا از مسیر لذت می‌برم... برای تو اما، بهترین‌ها را می‌خواهم... سفر ...
12 آبان 1401

تو...

هر دفعه که به تو نگاه می‌کنم، جمله‌ای آشنا به ذهنم خطور می‌کند: در این دنیا چیزی هست که ارزش زندگی کردن دارد: "تو" "تو" که باشی بس است...مگر من جز نفس چه می‌خواهم؟! وقتی تو در کنار من هستی، جایی برای هیچ شتابی نیست. مقصد همین حضور من و توست... ...
1 آبان 1401

اهورا کلاس چهارمی می‌شود...

اهورایم، با شروع فصل تازه‌ای از زندگی  برایت رویاهایی آرزو می‌کنم تمام‌نشدنی و آرزوهایی پرشور؛ که از میانشان چندتایی برآورده شود... برایت آرزو می‌کنم که دوست داشته باشی آنچه را که باید دوست بداری! و فراموش کنی آنچه را که باید فراموش کنی... برایت شوق آرزو می‌کنم، آرامش آرزو می‌کنم، برایت آرزو می‌کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی ، و دوام بیاوری در رکود، بی‌تفاوتی و ناپاکی روزگار... یک شام خوشمزه به مناسبت اولین روز کلاس چهارمی شدنت... ...
2 مهر 1401

و بار دیگر پاییز

و بار دیگر "پاییز"🍂🍂 خزانِ نو‌رسیده! ببخش بر لحظه‌هایمان لبخند و شادی را  نابود کن هر آنچه که غم‌آلود کرده خانه‌ی دل‌هایمان را  ببوس و نوازش کن زخم غروب‌های غریب و غمگین گذشته را و در آخر... تنها خواسته‌ام از تو این است: با ما و روزهایمان، مهربان باش... ...
1 مهر 1401

یاد ایام!

اهورا جانم قبل از اینکه تو به دنیا بیای، یه همسایه و دوست اراکی داشتیم، یه زن و شوهر مهربون و فرهیخته و دوست داشتنی با دو تا دختر ناز...آتوسا جون کتابخون بود و وقتی پای حرفاش می‌نشستم گذر زمان و حس نمی‌کردم، یه خانم به تمام معنا که با اینکه از لحاظ مالی شرایط خیلی خوبی داشتن ساده زندگی می‌کرد و همیشه می‌گفت عاشق زندگی تو روستاست و به خاطر همین روحیه هم از زندگی تو شهر کوچیکی مثل آذرشهر لذت می‌برد، همسرش هم یه آقای فوق‌العاده باهوش و باسواد بودن و از دیدن بازی شطرنج و تخته و ... و شگردهایی که داشتن خسته نمی‌شدیم. هیچ وقت محبت‌های آتوسا جون تو دوره بارداریم‌و فراموش نمی‌کنم، آش&...
31 شهريور 1401

روز پسر مبارک...

تک‌ستاره قلبم اهورا؛ در تقویم هخامنشی روز 26 شهریور روز تولد کمبوجیه پسر کوروش بزرگ است و این روز را در ایران روز پسر نامیدند...  پس؛ روزت مبارک پسر من🤗😘 ...
26 شهريور 1401

شهریور پر حادثه

اهورای من... گاهی هم از شدت اندوه، دچار بُهت می‌‌شویم، سکوت می‌کنیم، واکنش نمی‌دهیم، فریاد نمی‌زنیم، سوگواری نمی‌کنیم و فقط کسانی دردناکیِ این‌گونه درون‌ریزی را می‌فهمند که دچار بُهتِ پس از حوادث تکان‌دهنده و عظیم شده باشند. بهت‌زدگی چیزی‌ست فراتر از بغض، خشم، رنج کشیدن و گریستن! انگار زبانت را بریده‌اند و پاهایت را بریده‌اند و اشک‌هایت خشکیده و تمام وجودت را از ریشه فلج کرده‌اند... آدمی برای یک رنج «گریه» میکند؛ اما رنج‌های پیاپی و دردهای شوک‌آور و عظیم، آدمی را لال و ناتوان و فلج می‌کند... و این توصیف حال و احوال ...
26 شهريور 1401

دیدن دوباره یک دوست...

پسر قشنگم، اهورا... بهمن1384 بود، من و تارا تو دانشگاه همدیگرو دیدیم و دوست شدیم... هم از لحاظ سن و هم از لحاظ جثه از من بزرگتر بود و رفتارش مثل یک مادر مهربون ...من هم که 18 ساله بودم و اولین تجربه دوری از خانواده رو حس می‌کردم چسبیدم به این دوستی و هیچ‌وقت هم پشیمون نشدم. با ازدواجِ من، بینمون یه کم فاصله افتاد ولی هم‌چنان با هم دوست بودیم. بعد از فارغ‌التحصیلی تارا برگشت به شهرشون مریوان و منم که ماندگار آذرشهر شدم. سالی یکی دوبار با هم تلفنی حرف می‌زدیم و دورادور از حال هم باخبر بودیم تا اینکه بعد از این همه سال دیشب زنگ زد و گفت با همسر و پسرش اومدن تبریز برای انجام کارهای مدرکش! دعوتش کردم و اومدن پیش&...
22 شهريور 1401