یاد ایام!
اهورا جانم
قبل از اینکه تو به دنیا بیای، یه همسایه و دوست اراکی داشتیم، یه زن و شوهر مهربون و فرهیخته و دوست داشتنی با دو تا دختر ناز...آتوسا جون کتابخون بود و وقتی پای حرفاش مینشستم گذر زمان و حس نمیکردم، یه خانم به تمام معنا که با اینکه از لحاظ مالی شرایط خیلی خوبی داشتن ساده زندگی میکرد و همیشه میگفت عاشق زندگی تو روستاست و به خاطر همین روحیه هم از زندگی تو شهر کوچیکی مثل آذرشهر لذت میبرد، همسرش هم یه آقای فوقالعاده باهوش و باسواد بودن و از دیدن بازی شطرنج و تخته و ... و شگردهایی که داشتن خسته نمیشدیم.
هیچ وقت محبتهای آتوسا جون تو دوره بارداریمو فراموش نمیکنم، آشها و غذاهایی که برام میپخت، ظرفای قشنگ سفالیش، چشمهای پر از مهر و محبتش!! و چقدر خوششانس بودم که دوستی با آتوسا تو سرنوشتم بود.
تو که به دنیا اومدی، این دوستای عزیزمون خونهشون و فروختن و رفتن تبریز...گاهی با هم تلفنی حرف میزدیم، حتی تو تولد یکسالگی تو هم حضور داشتن، ولی کمکم من سرگرم بزرگ کردن تو شدم و آتوسا هم سرگرم زندگی جدید تو شهر جدید...
خلاصه دیگه از هم خبری نداشتیم تا اینکه چند روز پیش که برای خرید مهرماه تبریز رفته بودیم اونا رو هم تو بازار دیدیم و کلی یاد گذشته کردیم...آتوسا هم اصرار کرد که حتما آخر هفته بریم خونهشون ...
رفتیم و اتفاقا شب هم موندیم و فردا برگشتیم خونه، از قضا تولد دختر بزرگشون غزاله هم بود ...تا صبح نشستیم و حرف زدیم و چقدر چسبید این دیدار و این گپ و گفت!!





یاد ایام! 

