شب برفی...
پسرک عزیزم... اهورا... برفهای زمان ما یه چیز دیگه بود...اصلا یه جوری برف می بارید که نمی شد پامون و از خونه بذاریم بیرون ، تا جایی که چند سال زمستون بهمون تعطیلات زمستونی دادن.اون وقت بود که آدم برفی درست می کردیم ، سرسره های بلند درست می کردیم و لیز می خوردیم. همه می رفتن رو پشت بوما و برف سنگین روش و با پارو می ریختن تو کوچه...بخاری ها نفتی بود و باباها می رفتن از بشکه با تلمبه نفت می کشیدن و می ریختن تو بخاری تا خونه گرم شه ...شب نشینی شبای برفی هم نمی دونی چه کیفی داشت ، وقتی با دخترخاله ها و دختر دایی ها یه جا جمع می شدیم و ساعت ها بلند بلند می خندیدیم...قصه های مادربزرگ که تمومی نداشت و برگه های خیس شده زردآلو که ه...
نویسنده :
نرگس
16:22










