اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

2 تا 9 ماه!!!!

عشقم...اهورا!!! دو 9 ماه را با تو بودم...9 ماه اول را هم نفس با من سپری کردی و 9 ماه دوم را همپای من...     9 ماه پیش ، چشمانم خیس شد از شوق دیدار تو.تو آمدی و با آمدنت تمام خستگی آن 9 ماه انتظار به پایان رسید... و امروز؛ که 9 ماه از آمدنت می گذرد؛ باید بگویم :که تمام دار و ندارم شده ای!!! باید غنیمت شمرد لحظات با تو بودن را پسرم... 9 ماهگی ات مبارک شیرینم...   ...
26 بهمن 1392

دس دسی...

دس دسی باباش میاد                              صدای کفش پاش میاد!!!!               ...
17 بهمن 1392

یه اتفاق بامزه!!!!

همزمان با سالروز تولد بابا جون یعنی 2 بهمن چهارمین دندون اهورا و همزمان با تولد من یعنی 12 بهمن پنجمین دندون اهورا جونم دراومد!!!! 13 بهمن هم اهورا رسما" چهاردست و پا رفتن و شروع کرد!!!! پسرم طی این یک ماه کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی پیشرفت داشته!!!! دیگه می تونه دستش و به همه چیز بگیره و بلند شه و چند ثانیه سر پا بایسته!!! برای ابراز احساساتش دهن شو باز می کنه و به صورتمون می چسبونه!!!ولی گاهی هم جو می گیردش و گازمون می گیره!!! وقتی یه چیز خطرناک می بینه می گه اَجیزه و با انگشت اشاره نشونش می ده!!! وقتی خیلی ذوق زده میشه میگه اووووووووووووووووووو...
17 بهمن 1392

تقدیم به مادرم برای تمام زحماتش...

این شعرو در روز تولدم تقدیم می کنم به مامان مهربونم؛     ♥آسمان را گفتم...می توانی آیا ،بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه ، روح مادر گردی؟؟!!!صاحب رفعت دیگر گردی؟؟؟!!! گفت نی نی ...هرگز!!!من برای این کار کهکشان کم دارم...نوریان کم دارم...مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم... ♥خاک را پرسیدم...می توانی آیا،دل مادر گردی؟؟؟آسمانی شوی و خرمن اختر گردی؟؟!!! گفت نی نی ...هرگز!!!من برای این کار بوسِتان کم دارم...در دلم گنج نهان کم دارم... ♥این جهان را گفتم،هستی کون و مکان را گفتم...می توانی آیا ،لفظ مادر گردی؟؟؟!!!همه ی رفعت را ،همه ی عزت را ،همه ی شوکت را ، بهر یک ثانیه بستر گ...
12 بهمن 1392

اهورا در تولد 27 سالگی مامان

پسرکم... از تو ممنونم برای اینکه لذت مادر بودن را به من دادی...از تو متشکرم برای اینکه دوره ی بی نظیری از زندگی با آمدن تو شروع شد...از تو متشکرم چون با وجود تو معنی عمیق تری از زندگی مشترک ، همسر ، خانواده، پدر و مادر را درک کردم... از تو ممنونم که تلاشت برای برقراری ارتباط به من یاد داد برای رابطه ای بهتر باید بیشتر سعی کرد!!! از تو ممنونم که خالص بودنت به یادم آورد که نهاد همه ی انسانها پاک و خالص است...و از تو متشکرم به خاطر تجربه هایی که با بودن تو شکل گرفت و اگر نبودی هرگز نمی فهمیدم زندگی چقدر زیباست...   پی نوشت : از زحمات امیر عزیزم ممنونم... و از مهربانی های مامان و بابای خوبم...
17 بهمن 1392

برای بابا جونم...

دلم به وجودت گرم است بابا . نمی‏دانم اگر تو نبودی، زبانم چطور می‏چرخید،     صدایت نزنم! راستش را بخواهی، گاهی، حتی وقتی با تو کاری ندارم، برای دل خودم صدایت     می‏زنم؛ بابا ! آن‏قدر با دست‏هایت انس گرفته ‏ام که گاهی دلم لک می‏زند، دستانم را بگیری.     هر بار دستانم را می ‏گیری، خیالم راحت می‏شود؛ می‏دانم که هوایم را داری و     من میان ازدحام غریبی، گم نمی‏شوم و تو هیچ وقت دستم را رها نمی‏ کنی... .     بابا جون... ♥تولدت مبارک...تا بی نهایت ...
2 بهمن 1392

روزی میاد که...

تا چشم به هم زدم پسرم 250 روزه شد... چه زود گذشت!!!! حالا هم تا چشم به هم بزنم، روزی میاد که لباس فرم مدرسه شو تنش می کنه و با موهای برس زده و مرتبش آماده میشه که برای اولین روز بره مدرسه... و من؛ دوربین به دست راهیش می کنم و دلم غنج میره که بدونم تو کلاسشون چی میگذره؟؟؟!!!! روزی میرسه که با یه کارت دعوت میاد سراغم تا ازم اجازه بگیره که بره جشن تولد دوست صمیمیش بدون حضور من...!!! و من؛ دلم می لرزه که بدونم چی خورده و چی کرده!!!!! یه روز میاد که با چشمای کنجکاو و منتظر میاد میشینه روبه روم و با اشتیاق گذشته رو مورد سوال قرار میده تا برسه به اولین روز آشنایی من و باباش... ...
25 دی 1392