اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

روز کتاب مبارک.

اهورای من ... قشنگ ترین ... مهربان ترین ... حالا که خداوند محبت بسیار کرده و تو را به من داده ، به هر شکلی که می‌شود؛ زنده باش و دستان زمخت زندگی را محکم بگیر. خیال بباف، نفس بکش، کتاب بخوان، ذوق کن. زیر باران خیس شو... توی خیابان با دوستت بلند بخند... موزیک گوش کن، برقص ، فیلم ببین...  بزرگ که شدی، سن و سال را بی خیال...از قضاوت‌ها نهراس !! ساده، ذوق کن ، و سبز باش ، بکر باش، دیوانه باش. از طرح ناموزون ابرها، به دهکده‌های خیال برس... سرکش باش و بدون آسمان و بال، پرواز کن ... چای بنوش و شعر بخوان و دیوانگی کن. دنیا به قدر کافی، آدمِ بی‌ذوق...
24 آبان 1400

پاییز خود را چگونه گذراندید؟!

پسرک من ، این پاییز ، پر بود از مراسم و مهمونی...هنوز سایه کرونا روی همه ی دورهمی ها هست... منتها خدا رو شکر که آمار مرگ و میر خیلی پایین اومده و این موضوع به همه دلگرمی داده به که می تونن مثل قبل دور هم جمع بشن. عروسی مصطفی و فاطمه جون که یه شب زیبا و به یاد ماندنی بود...( 1400/07/19 ) مراسم پاگشای مبینا ، دو روز تکاب مهمون خانواده ی باربد بودیم.( 25 و 26 مهر 1400 ) مراسم پاگشای مبینا ، آذرشهر...این دفعه خانواده ی باربد مهمون مادرجون اینا بودن. با بچه هاشون به تو خیلی خوش گذشت...(1400/08...
23 آبان 1400

روزت مبارک دانش آموز قشنگ من.

پسرم ، اهورا ... خدا رو شکر که امسال و همزمان با کلاس سومی شدن شما ، مدارس حضوری شد. البته کلاس تون به دو گروه تقسیم شدو یک روز در میون می رفتید مدرسه. متاسفانه همون روزای اول ، به فاصله ی دو سه هفته ، سه تا معلم عوض کردید و این خیلی نگران کننده بود. البته نگرانی منم بی دلیل نبود ، معلم جدیدتون ، اولین سال تدریس شون بود و اونجوری که انتظار می رفت ، ضرب و تقسیم و به صورت مفهومی به شما آموزش ندادن... اما عوضش خیلی مهربون بودن و  اینکه بعد از دو سال از خونه رفتی بیرون و با بچه ها درس خوندی و بازی کردی ، همه ی دلشوره ها رو میشست و با خودش می برد. خدا رو شکر که این روز دانش آموز تو مدرسه ای. روزت مبارک دانش آموز قشنگم ...
13 آبان 1400

بازگشت دوباره...

اهورای من ...پسر زیبایم ؛ مدت هاست از تو ننوشته ام ، مدت هاست وقت نمی شود مادرانه هایم را اینجا برایت ثبت کنم . تقریبا دو سالی می شود!!بگذار به پای گرفتاری های زندگی ...، از یک طرف درس ، از طرفی کار و مدرسه و از همه مهم تر تو ! اهورا جان ، این روزها زمان بیشتری را برای آموزش و با تو بودن سپری میکنم .فکر نکنی اگر چیزی اینجا ثبت نشده از غفلت یا بی خیالی بود ... نه ، همه چیز من تو هستی ، تمام وقت من و بابا برای توست و تا جایی که بتوانیم در کنار تو ، برای رسیدن به آرزوهای قشنگت تلاش می کنیم... امروز دوباره و یکهو دلتنگ نوشتن شدم. سعی میکنم خاطرات جامانده را دوباره ثبت کنم تا یادگاری باشد برای روزهای آینده ات ...🤭 ...
9 مهر 1400

پاییز از راه رسید...

دانه های پاییز را سر انداختم ! نود دانه... یک عشق از زیر ، یک خوشی از رو...! تا گره بخورند در هم ، شالی شود بر روی دوشت ...! تا از سردی روزگار نرنجی... اولین روز پاییزت پر از دلخوشی اهورا جانم🍁 ...
1 مهر 1400

تولد ترنم...

نازنین پسرم ، اهورا... تولد ترنم نزدیک بود و خاله خواست که حتما حتما تو تولدش باشیم . حتی می گفت ترنم مدام نقاشی میکشه و تو نقاشیش همه ی ما رو دور خودش کشیده . منم خیلی دلتنگ بابا و مامانم بودم ، قرار شد چند روز زودتر بریم تویسرکان و بعد از اونجا همراه با باباجون و مامان نسرین بریم تهران برای تولد ترنم.خیلی بهمون خوش گذشت ؛ مثل همیشه ... اصلا مگه میشه آدم پیش پدر و مادرش باشه و خوش نگذره ؟! کلی گردش رفتیم و خوش گذروندیم. یه روز و هم اختصاص دادیم به همدان گردی ، که البته به خاطر شدت دوباره ی کرونا همه جا تعطیل بود و فقط گشتی توی شهر زدیم و نهار و گنجنامه خوردیم. کمی هم خرید و برگشتیم خونه ... ...
31 شهريور 1400

بودنت ...

اهورا ، قشنگم ، عزیزم ... بودنت بوی نون سنگکِ تازهٔ صبحِ جمعه رو میده، بوی چوب سوختهٔ وسط جنگل، بودنت صدای بارون روی شیروونی چوبی میده، بودنت بوی وانیل و شکلات داغ میده وسط یه روز سرد زمستون، بوی کولر آبی همراه یه کاسه آلوچهٔ نمک‌زده وسط گرمای تابستون، مهربونم ، وقتی هستی انگار آدم سرِ ثانیه آخر چراغ قرمزو رد میکنه، انگار ثانیه آخری که غذا بسوزه یادش میاد که زیر گازو خاموش کنه، یکی یدونه ام ؛ وقتی هستی همون حسی رو داره که بعد از ده ساعت کار میای خونه و خودت و رها میکنی رو تخت، همون حسی که جای رد کش جورابتو میخارونی، همون حسی که بچه یه سا...
1 شهريور 1400