اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

پارک ژوراسیک...

پسر نازنینم ، اهورا ؛ این بار که تهران رفتیم تصمیم گرفتیم حتما سری به پارک ژوراسیک بزنیم. آخه تعریف شو زیاد شنیده بودیم و می دونستیم که تو با دیدن دایناسورهاخیلی ذوق می کنی... توی ژوراسیک پارک انواع مجسمه های دایناسورها در گونه های مختلف و ابعاد واقعی وجود دارن که متحرک هستن و صدای هر کدوم شون هم شنیده میشه. در ضمن اینجا می تونی با نام علمی ، روش زندگی و خوراک شون آشنا بشی. جالبه بدونی این دایناسورها به شکل کاملا طبیعی طراحی شدن، به طوری که قادر هستن پلک بزنن و دست و پای اونا حرکت می‌کنه. همچنین یک تخم دایناسور که نوزاد دایناسور از اون بیرون میاد و دوباره به داخل فرو میره هم طراحی شده !!! این روزا هوا ابری...
4 آذر 1397

روزها را دریاب...

زندگی ست دیگر... همیشه که همه رنگهایش جور نیست!!! همه سازهایش کوک نیست!!! باید یاد گرفت که با هر سازش رقصید... حتی با ناکوک ترین ناکوکش... اصلا؛ رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن! حواست باشد به این روزهایی که دیگر بر نمیگردد... به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند... به این سالها که به سرعت برق می گذرند... به جوانی، که می رود... به میانسالی، که می رود... حواست باشد به کوتاهی زندگی، به تابستانی که رفت... پاییزی که دارد تمام می شود کم کم، ریز ریز... آرام ارام... نم نمک... زندگی به همین آسانی میگذرد...!! ابرهای آسمان زندگی، گاهی میبارد،گاهی هم صاف است... بدون ابر و بارندگی.....
25 آبان 1397

زندگی را زندگی کن...

باید راهی یافت، برایِ زندگی را زندگی کردن، نه فقط زندگی را گُذَراندَن .. باید راهی یافت، برایِ صبح ها با اُمید چَشم گُشودَن، برایِ شب ها با آرامشِ خیال خوابیدن.. اینطور که نمیشود، نمیشود که زندگی را فقط گذراند ، نمیشود که تمام شدنِ فصلی و رسیدنِ فصلی جدید را فقط خُنَکایِ ناگهانیِ هوا یادَت بیاورد، نمیشود تا نوکِ دماغَت یخ نکرده حواسَت به رسیدنِ پاییز نباشد.. اینطور پیش بِرَوی یک آن چَشم باز میکنی خودَت را میانِ خزانِ زردِ زندگی ات میابی ، و یادت هم نمی آید چطور گذَرانده ای مسیرِ بهاری و سبزِ زندگی ات را.. اصلا خدا را هم خوش...
18 آبان 1397

صدایم کن... تا جانم پروانه شود!!!

اهورایم... مهربان... از وقتی تو آمدی، خورشید از چشم هایم افتاده!!! روز من با  چشم های تو روشن میشود...     ﺑﻪ ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺳﻢ؛ ﻣﮑﺚ ﻣﯿﮑﻨﻢ ... ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ!! ﻣﺜﻼ ﺩﺭ ﺻﺪﺍﯾﺖ ... ﺁﺭﺍﻣﺶ، ﯾﺎ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺖ ... زندگی !!!     دوست داشتنت را دوست دارم!!! تو فقط صدایم کن، تا جانم پروانه شود...     تنهـا منـم کـه تـــو را... بـدون مـرز ، بـدون حـد، بدون قانون دوست دارم...   ...
17 آبان 1397

روز دانش آموز مبارک...

صبح ِ من خیر شود ، از پس ِ یک خنده ی تو... ای خوش آهنگ ترین صوت ِ هزاران ، تو بخند... چو بخندی همه غم های جهان محو شود؛ ای دل انگیزترین نغمه ی باران ، تو بخند... اولین روز دانش آموز بر تو مبارک...  دانش آموز کوچولوی من 😘           ...
13 آبان 1397

جمعه...

جمعه ها ؛ باید که فارغ شد از این شهرِ شلوغ... دور شد از قیل و قال...! جمعه ، یعنی حالِ خوش... جمعه یعنی ؛ بی خیال...!             ...
11 آبان 1397

2000 روزگی ات مبارک!

  امروز خورشید درخشان‌تر است... و آسمان آبی‌تر!!! نسیم، زندگی را به پرواز می‌کشد... و پرنده آواز  جدید می‌سراید... امروز بهاری دیگر است، در دو هزارمین روز تولد مهربان‌ترین پسر دنیا...  کسی که  چشمانم با  حضورش بارانی است... امروز را شادتر خواهم بود... و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد... جشنی برای امروز بر پا خواهم کرد... تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود... اهورایم... مهربانترین پسر دنیا، روزهای زندگی گوارایت باد... 2000 روز...
8 آبان 1397

نقاش کوچولوی من...

عزیز دلم... از وقتی مدرسه میری نقاشی هات هدفمند شده و خیلی به جزئیات دقت می کنی... این نقاشی رو با وجود مریضی و تب خیلی شدید کشیدی و بعد هم اومدی بغل مامان و خیلی آروم خوابیدی ... کاری که از تو خیلی بعیده!!!         ...
6 آبان 1397

بیش از عشق بر تو عاشقم...

فرزند بی همتایم...اهورا ، آن گاه که با توام، احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند...     آن گاه که با توام، چون گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا میکند...     آن گاه که با توام، چون امواج دریا هستم، که توفنده و سرکش بر ساحل میکوبند...     آنگاه که با توام، رنگین کمانی پس از طوفانم، که پرغرور، رنگهایش را نشان میدهد...     آنگاه که با توام، گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.   ...
20 مهر 1397

اهورا نقشه می کشد !!!

سومین هفته ی مهر ماه و می گذرونیم... متاسفانه اهورا مشقاشو توی کلاس نمی نویسه و حتما باید بیاد خونه و همراه من یا بابا با کلی خواهش و تمنا بنویسه!!! هیچ وقت فکر نمی کردم مشق نوشتن اهورا اینقدر سخت باشه... یه خط می کشه ، نیم ساعت دراز میکشه و دستاشو تکون میده که من خسته شدم!!! کلی قربون صدقه ، کلی خواهش ... کلی التماس و آخر سر هم کارمون به قهر میکشه... دیروز از مدرسه که رسیدم اهورا دفترشو گرفت جلوی چشمام و گفت : خودم تنهایی تو مدرسه نوشتم... تازه خانوممون برام استیکرم چسبونده !! خیلی خوشحال شدم و بوسیدمش... خستگی اون روز واقعا از تنم در رفت!!!بعدم یواشکی با امیر مشورت کردیم که جایزه براش چی بخریم...که تشویق بشه و تو کلاس با بچ...
17 مهر 1397