اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

این روزها...

پسرم روزها یکی پس از دیگری به سرعت برق و باد می آیند و می روند... این روزها دلتنگ گذشته شده ام...دلتنگِ نوزادی ات، چهار دست و پا رفتنت ، ایستادن و زمین خوردنت،دندان درآوردنت...حرف زدنت !!! این روزها با دقت بیشتری نگاهت می کنم و سعی ام این است که تمام جزئیات صورت و دست و پاهایت و حتی بند بند انگشتانت را در خاطرم حک کنم .چرا که می دانم تا چشم باز کنم روزی می رسد که به جای این دست های کوچک که به راحتی در دستم جای می گیرند ، دست قوی و مردانه ای را خواهم دید که دستانم راحت در آنها جا می شوند... اهورای من... این روزها حال و هوای نوزادی ات را کرده ام و روزی می رسد که دلتنگ همین روزها می شوم...چقدر این روزها شیرین و زیب...
14 مرداد 1397

کلاس تابستانی اهورا...

خوشگل پسر... امسال که 5 ساله شدی تصمیم گرفتیم یه کلاس آموزشی ثبت نامت کنیم...از اونجایی که انرژی بیش از حدی در وجودت هست ( ماشالله ) و کمتر می تونی یه جا بشینی و تمرکز کنی ، گفتیم بهتره یه کلاس ورزشی بری...من خیلی دوست داشتم کلاس فوتبال بری و کم کم فوتبالیست شی ، ولی قبولت نکردن!!مساله ی بعدی این بود که عاشق زدن و کشتی و ... هستی . پس بابا گفت بهتره کلاس ورزش رزمی بری و تکواندو رو مناسب دیدیم. این شد که روزهای زوج مرتب همراه با بابا می رفتی کلاس تکواندو. راستی امیرحسین هم با تو اومد و ثبت نام کرد و همین که از کلاس می اومدی شروع می کردی از کاراتون تعریف کردن. شمارش هم از یک تا ده یاد گرفتی...هانا...تول...سِت...نِت...و همین جور تا ...
21 تير 1397

زندگی چیست ؟!!

مردمان می پرسند ... زندگی چیست ؟!! دست تو را می گیرم و به خود نزدیک می کنم... سرم را آرام بر شانه ات تکیه می دهم ... و در چشمانشان لبخند می زنم... زندگی یعنی تو ... تویی که تمام هستی ام در لبخندت غرق می شود...               ...
17 تير 1397

خدایا شکرت...

گاهی وقتا یه تلنگر لازمه ... برای اینکه عزیزانت و بیشتر از همیشه دوست داشته باشی... برای اینکه به آهنگ صداشون بیشتر دقت کنی ... برای اینکه محکم تر بغلشون کنی و ببوسیشون... اهورا ، پسرم... یه اتفاق افتاد... که نمی تونم بگم تلخ بود یا شیرین... تلخ بود ماجرای تصادف وحشتناک بابا و مامانم ... و شیرین بود سالم موندن هر دوشون و بوییدن دوباره عطر تن شون و شنیدن دوباره ی صدای قشنگ شون و لمس دوباره آغوش گرمشون... نمی دونم چطور باید از خدا تشکر کنم... فقط می تونم ساده بگم... خدا جونم ممنونتم... ممنون... برای داشتن دوباره ی بابا و مامانم...     و ساخت...
8 تير 1397

عهد ناگسستنی...

قلب من و تو را ... پیوند جاودانه مهری ست در نهان... پیوند جاودانه ی ما ، ناگسسته باد... تا آخرین دم از نفس واپسین من... این عهد بسته باد...           ...
1 تير 1397

تعطیلات عید فطر و سفر دو روزه به آستارا ...

اهورای من ... معمولا هر سال تعطیلات عید فطر و میریم تویسرکان ، اما امسال برای بهتر شدن روحیه ی پدرجون ، تصمیم گرفتیم بریم شمال و مقصدمون شد آستارا ... خاله عارفه اینا هم با ما اومدن و خیلی خوش گذشت...عالی بود ! برای برگشت از جاده ی اسالم به خلخال برگشتیم ...چه بارونی می اومد ...!!!فقط تونستیم یه بلال خوشمزه بخوریم و برگردیم...🙂                             مدت ها...
26 خرداد 1397

تو را دوست دارم...

" تو " را دوست دارم. در این کلام بزرگی که روح و تن ما را برای همیشه یکی می کند ؛ بر کلمه ی " تو " تکیه می کنم... نه بر لغت دوست داشتن ... زیرا آنچه که شایان اهمیت است ، " تو " است... آنچه به تو می دهم ، عشق من نیست ... بلکه " تو " خود " عشق ِ" منی...                     ...
22 خرداد 1397

اولین روز ماه رمضان

آمد ... مادرم کرد ، عاشقم کرد ... تا آخرین لحظه ی عمر عاشق نگهم می دارد ... و تمام...!!! به گمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست... وقتی مادر می شوی ، رنجی ابدی به سراغت می آید... رنجی نشات گرفته از عشق... مادر که می شوی ، می خواهی جهان را برای فرزندت آرام کنی ... می خواهی بهترین ها را از آن او کنی ... وقتی می خزد ، چهاردست و پا می رود ، راه می رود و می دود... تو فقط تماشایش می کنی و قلبت برایش تند می تپد... از دردش نفست می گیرد... روحت از بیماری اش زخم می شود... مادر که می شوی ؛ دیگر هیچ ...
27 ارديبهشت 1397

مهربان ترین پسر دنیا ، تولدت مبارک...

صبح از دریچه ، سر به درون می کشد به ناز... وز مشرق خیال تو، صبحِ تابناک تری را  سر در کنار من با چهرهٔ شکفته چو گل های نسترن لبخند می زنی... من... آفتاب پاک تری را، در نوشخندِ مهر تو می بینم در مطلع بلندِ شکفتن... من،روزِ خویش را با آفتابِ رویِ تو ، کز مشرق ِ خیال دمیده ست آغاز می کنم... من... با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوقِ این              ...
20 ارديبهشت 1397

یازدهمین سالگرد یکی شدن مان مبارک...

  امیرم ... عزیزم... در یازدهمین سالگرد ازدواج مان ، می خواهم بدانی که چه سان تو را دوست دارم... مهربان ترین همسر دنیا...  همچون بهار ، که آسمان ِ کبود را دوست دارد ؛ همچون پروانه ای در دل ِ کویر ، یا زنبور کوچکی در عمق ِ جنگل ، که به گل سرخی دل داده است و به آن شهد شیرینش... من اینگونه تو را دوست دارم...!!! همچون برفی بر بلندای کوه ، یا چشمه ای روان در دل جنگل ، که تراوش ِ ماهتاب را دوست دارد ... عزیزترینم... آنگونه که خودت را دوست داری ، آنگونه که خودم را دوست دارم... آنگونه که ثمره ی عشقمان &qu...
14 ارديبهشت 1397