این روزها...
پسرم روزها یکی پس از دیگری به سرعت برق و باد می آیند و می روند... این روزها دلتنگ گذشته شده ام...دلتنگِ نوزادی ات، چهار دست و پا رفتنت ، ایستادن و زمین خوردنت،دندان درآوردنت...حرف زدنت !!! این روزها با دقت بیشتری نگاهت می کنم و سعی ام این است که تمام جزئیات صورت و دست و پاهایت و حتی بند بند انگشتانت را در خاطرم حک کنم .چرا که می دانم تا چشم باز کنم روزی می رسد که به جای این دست های کوچک که به راحتی در دستم جای می گیرند ، دست قوی و مردانه ای را خواهم دید که دستانم راحت در آنها جا می شوند... اهورای من... این روزها حال و هوای نوزادی ات را کرده ام و روزی می رسد که دلتنگ همین روزها می شوم...چقدر این روزها شیرین و زیب...













