اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

اسفند یعنی زمستان رفتنی ست...

اسفند ، اردیبهشتی ترین حالتِ زمستان است ... از همان ماه هایِ خوبِ خدا که جان می دهند برایِ دل را به خیابان زدن های بی هوا و قدم زدن هایِ طولانی ... انگار تمامِ آدم ها ، تن پوشی از مهربانی ، به تن کرده اند و لب های تمامِ عابرانِ شهر ، در صمیمانه ترین حالتِ لبخند است . اسفند ، به گرگ و میشِ صبح می مانَد ، به خورشیدی در آستانه ی طلوع ، و به رنگ هایِ بنفش و سرد و بی روحی ، در آستانه ی سبز شدن ... اسفند یعنی زمستان رفتنی ست ، یعنی بهار ، در راه است ...   ...
20 اسفند 1400

آرزوهای کوچک من برای تو ...

برای امروزت ، آرزوهای کوچک دارم... مثلا اینکه؛ چشم هایت را که باز میکنی، خستگی های دیروزت را، در خواب آرام دیشب جا گذاشته باشی، وتمام تن ات، لبریز باشد از طراوت و سر زندگی ... مثلا اینکه،... یک لقمه نان و پنیر و دلخوشی، صبحانه ات باشد قدم هایی داشته باشی برای رفتن تا موفقیت ... و مادری که ، مثل هر صبح دعای خیر اش بشود بدرقه ی راهت... مثلا اینکه؛ آدم هایی در مسیر امروزت باشند، که حال جهانت را قشنگ تر کنند دلت به بودنِ همراه و هم نفسی خوش باشد و سرت به زندگی گرم ... برایت، آرزوهای کوچکی دارم که شاید حسرت های بزرگ خیلی ها باشد‌‌‌. ...
16 اسفند 1400

تولدم مبارک...

ولی موهایت که شروع به سفید شدن کرد تازه می‌فهمی که زندگی شوخی‌بردار نیست و تو جدی جدی داری پیر می‌شوی! در ذهنت هنوز یک کودک شادابی اما هربار مقابل آینه می‌ایستی و چهره‌ی جاافتاده‌تری از خودت می‌بینی و مسئولیت‌های بیشتری روی شانه‌های خودت حس می‌کنی، ناخواسته از کودک هیجان‌خواه درونت فاصله می‌گیری. هرچه بیشتر پیش می‌روی، احساس می‌کنی باید با جهان و آدم‌ها جدی‌تر برخورد کنی و لبخندهایت کوتاه‌تر می‌شود و سقف آرز‌وهایت بلندتر و در فکر فرو رفتن‌ها و سکوت‌کردن‌هایت بیشتر... گاهی از موهای سپیدت بیزار می‌شوی و گاهی دوستشان داری و گا...
12 بهمن 1400

روز زن مبارک...

ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ ﺍﻣﺎ ﺩﻭست دارم... ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ...کوتاه کوتاه ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎه ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ همین که با یک موزیک شاد برقصم با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم و همنوایی کنم با دلنوازترین سرود زندگی ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺁﺑﯽ ﻭ ﺯﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺁﺳﺎﻥ بخندم ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ و اگر تو هم مانند من یک ز...
3 بهمن 1400

اُمیکرون...بیماری ویروسی جدید

اهورا جان ... بالاخره بعد از دو سال تو خونه موندن و مواظبت کردن ، ماسک زدن و فاصله اجتماعی رو رعایت کردن بالاخره شتر کرونا در خونه ی ما هم خوابید . البته تازگی ها سویه جدیدی از کرونا همه گیر شد که اسمش اُمیکرونه...و اول من گرفتار این ویروس شدم ، بعد بابا و بعد هم تو ...خدا رو شکر دوره ی بیماری کوتاه و سه روزه بود ...ولی از درد و عذابش نگم که واقعا وحشتناک بود!😪 برای تزریق سرم چنان سروصدایی راه انداختی و آنچنان گریه می کردی که ترسیدم خدای نکرده دچار تشنج بشی...😐 ...
30 دی 1400

زمستانت گرم...

پاییز گذشت ... می شنوی صدای سرد زمستان را ؟! زمستان ، این پیرمرد خسته و رنجور از راه رسیده...آمده تا به بهانه ی سرمایش ، با آغوش های گرم ، جبران کنیم کمبود عاطفه اهالی این دیار را... آمده تا با نگاه های گرم ، جبران کنیم سردی رفتار این اهالی را... آمده که خوشبختی را جار بزنیم با دو فنجان چایِ گرم و نگاه های پر از عشق... ...
7 دی 1400

یلدای 1400

یلدا بهونه ست... ولنتاین و سپندارمذگان هم ، نوروز،چهارشنبه سوری... همه بهانه اند ... تا تو احساس شور و شوق کنی ، قلبت تندتر بزنه ، لبت به لبخند باز باشه و برق نگاهت حال کسی رو عوض کنه ... هر روز و هر لحظه ات پر از آرامش پسرم ... پر از لبخند... پر از عشق💕 جشن یلدای امسال دو بار برگزار شد ، یک شب مراسم مبینا که چند روز زودتر از یلدا بود و شب یلدای اصلی هم خونه ی مصطفی و فاطمه جون بودیم... ...
30 آذر 1400

من از قبل عاشقت بودم...

اهورا ، پسرم... انگار قبل از آمدنت،تو را دوست داشتم! انگار تو را در جایی و در جهانی دیگر دیده بودم انگار همه آن چیزهایی را که دوست داشتم در تو می دیدم... انگار تمام رویاهایم تکه تکه بهم چسبیده بود و آرزویی را که در دلم داشتم با حضور تو برآورده شد! همه چیز قبل از آمدنت شروع شده بود دوست داشتنت بهانه بود! من از قبل عاشقت بودم... ...
25 آذر 1400

این روزها...

جان جانانم اهورا ... آبان هم رخت سفر بسته است🍂 زرد و نارنجی این روزها را از یاد نبر🍁 چتر خیال باز کن و زیر باران قدم بزن...🍂 صدای خش خش برگ ها ملودی زندگی ست...🍁 ...
30 آبان 1400

روز کتاب مبارک.

اهورای من ... قشنگ ترین ... مهربان ترین ... حالا که خداوند محبت بسیار کرده و تو را به من داده ، به هر شکلی که می‌شود؛ زنده باش و دستان زمخت زندگی را محکم بگیر. خیال بباف، نفس بکش، کتاب بخوان، ذوق کن. زیر باران خیس شو... توی خیابان با دوستت بلند بخند... موزیک گوش کن، برقص ، فیلم ببین...  بزرگ که شدی، سن و سال را بی خیال...از قضاوت‌ها نهراس !! ساده، ذوق کن ، و سبز باش ، بکر باش، دیوانه باش. از طرح ناموزون ابرها، به دهکده‌های خیال برس... سرکش باش و بدون آسمان و بال، پرواز کن ... چای بنوش و شعر بخوان و دیوانگی کن. دنیا به قدر کافی، آدمِ بی‌ذوق...
24 آبان 1400