اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 11 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

اولین اردوی اهورا...

پسر نازنینم ... اهورا جان. قرار بود شما پیش دبستانی ها رو هم همراه با اردوی مدرسه ببرن اردوگاه ، ولی بعد مثل اینکه پشیمون شدن و اردوی شما رو انداختن حیاط خلوت پشت مدرسه . روز قبلش با بابا رفتی خرید و کلی خوراکی خریدی . قربونت برم که اینقدر هم سالم خرید کردی ... شیر ، شیر کاکائو...و... منم برات یه ساندویچ خوشمزه درست کردم ... خانم معلم تون گفته بود که می تونید اسباب بازی هم با خودتون بیارید. چند تا اسباب بازی معمولی هم خودت انتخاب کردی و هر کدوم و من و بابا پیشنهاد کردیم ، قبول نکردی و گفتی نه ...!!! خراب میشه !!! خلاصه خیلی بهت خوش گذشته بود...چند تا عکس هم خانم محمد حسینی عزیز برامون فرستاد . خیلی برام جالب بود که خو...
3 ارديبهشت 1398

یک روز ِ خوب...به بهانه روز پسر

آن روز ِ خوب ، امروز است... کِیفش را نکنی ؛ حظّش را نبری ؛ می رود... پسرک مهربانم، گاهی اوقات روزهای خوب نمی آیند ، می روند... قدر روزهایت را بدان. امروز تولد حضرت علی اکبر بود و روز پسر . بابا بردمون تبریز و خیلی بهت خوش گذشت . یه تفنگ هم که خیلی دوست داشتی برات خریدیم. روزت مبارک پسرم... روزت مبارک مرد کوچیک خونه مون...                       ...
28 فروردين 1398

به دنیا پا نهاده ای...

به دنیا پا نهاده ای... درست مانند: کتابی باز ، ساده و نانوشته باید سرنوشت خود را رقم بزنی ؛ خود ، نه کس دیگر!!! چه کسی می تواند چنین کند؟ چگونه؟ چرا؟ به دنیا آمده ای... هم چون یک بذر زاده شده ای... می توانی همان بمانی و بمیری!!! اما،می توانی گل باشی و بشکفی، می توانی... درخت باشی وببالی ...                         &...
26 فروردين 1398

13 بدرت مبارک...

اهورای ناز من... گِرهِ 13 از زندگی ات باز شود... نغمه عشق به آهنگ دلت ساز شود... سوسن و سنبل و مریم همه تقدیم شما... این بهار و صد بهارت با گل آغاز شود... سیزده ات بدر ...               ...
13 فروردين 1398

فاجعه ی واقعی...!!!

اهورا جان ... متاسفانه به خاطر سفر و بی اطلاعی از اتفاقات تا امروز عمق فاجعه را درک نکرده بودیم... سیل لرستان و خوزستان فاجعه بود !!! نه ... نه !!!صبر کن.!!! فاجعه‌ی واقعی، سیل نیست. فاجعه‌ی واقعی اینست که تا دو هفته پیش، اسم گُمیشان و معمولان را نشنیده بودیم... همان‌طور که تا دو سال پیش، اسم ثَلاث باباجانی را... فاجعه اینست که در فیلمهای گرفته‌شده با گوشیهای لرزان از سیل خوزستان، خیلیهایمان برای اولین بار میبینیم هموطنانی داریم که به زبان عربی حرف میزنند... فاجعه اینجاست که نمی فهمیم پیرمردی که تا کمر توی آب است و بغض حرفهایش را تکه‌تکه کرده دارد سعی میکند با تنها ز...
12 فروردين 1398

سفرنامه نوروز 98 ( آبادان )

پسر خوبم ، اهورای خوش سفرم... بعد از اهواز رسیدیم به آبادان...شهر زیبا با مردمی فوق العاده خونگرم و مهمان نواز ... واقعا این حرف در حد تعارف نیست و به جرئت می توانم بگویم آبادانی ها مهربان ترین مردم ِ ایران هستند. دل بزرگ و خوش زبان ... با آن لهجه ی زیبایشان !!! با اینکه آبادان شهریست در خوزستان ، و مرکز استان نیست ، از اهواز زیباتر و آبادتر بود ... و این بی شک به دلیل وجود پالایشگاه بزرگ نفت در این شهر است...در دهه های پیش، آبادان بر خلاف شهرهای دیگر کشور ، فرودگاه بین المللی داشته ، ایستگاه فرستنده رادیو و تلویزیون داشته ، دانشکده ی نفت داشته و آن موقع ها مهمترین و خاطره انگیزترین شهر ایران بوده...( به نظر من الآن هم خیلی ...
11 فروردين 1398

سفرنامه نوروز 98 ( اهواز )

اهورای خوبم... شب هفتم ِ نوروز به اهواز رسیدیم... شهر کارون ... شهر پل های زیبا...! شهری با مردمی خونگرم و مهمان نواز و دلشاد . و تو، یدونه پسرم در لحظه ی ورود به اهواز...     بعد از اسکان ، تصمیم گرفتیم بریم فلافلِ اهوازی بخوریم . از هر کی آدرس یه فلافلی عالی رو خواستیم محله ی لشکر آباد و بهمون پیشنهاد کرد...و بعد از کلی انتظار تو ترافیک سنگین بالاخره به لشکر آباد رسیدیم...چه محله ای !!! چه حال و هوایی !!! فکر نمی کنم تا آخر عمرم حال و هوای زیبا و به یادماندنی لشکر آباد از ذهنم خارج بشه! یک خیابون که انتهاش و نمی تونستیم ببینیم ... دو طرفش پر از مغازه های فلافل فروشی بود که بوی فلافل...
9 فروردين 1398