اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

افتادن اولین دندان شیری...

همه چی با یه سرماخوردگی ساده شروع شد... شنبه بود و من کلاس نداشتم. اهورا رو بیدار کردم تا آماده شه و با بابا بره مدرسه ولی با بی حالی گفت که گلوش درد می کنه. دستم و رو پیشونیش گذاشتم و فهمیدم که خیلی تب داره...سریع بردیمش پیش دکتر و  دارو بهش دادیم ولی هر ساعت حالش بدتر و بدتر می شد. شب تب شدیدی کرد و برای اولین بار دیدم که هذیان میگه!!! تا صبح دو تایی بیدار موندیم و هر کاری کردیم تا تبش پایین بیاد ... هر وقت اهورا مریض میشه من بدترین لحظه های عمرم و تجربه می کنم... پر از دلهره... پر از اندوه... با چشمهایی پر از اشک و دلی بی تاب... متاسفانه اهورای من به بیماری ویروسی خطرناکی مبتلا شده بود و خدای مهربون کمک کرد که اتفاق بدی براش...
10 دی 1397

یلدا آفرینش را تکرار می کند...!

یلدا نام فرشته ای است؛ بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره ... یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود، با اولین شب پاییز آمده بود ، و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید... تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند!!! یلدا ، هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت ... و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد! گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد..!! یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت، آتش که می دانی، همان عشق است!!! یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد...؛ آتش در وجود یلدا ب...
30 آذر 1397

پاییز نفس های آخرش را می کشد...

یادت هست پسرم ...؟! چند ماه پیش را می گویم... انتظار پاییز  را می کشیدیم...!!! برایش ذوق داشتیم ...! اکنون پاییز نفس های آخرش را می کشد... خیلی فکرها برایش داشتیم ، نه ؟! خیلی خاطره ها خواستیم بسازیم که نشد... خب تمام عمر همین است! فصل های مختلف زندگی می گذرد ... تمام می شود ...! در آخر این تویی که خودت را تنها می یابی... تنهای تنها !!!میان اتفاقاتی که نیفتاد ! پس بخند... با تمام نداشته هایت برقص ... در همین لحظه... در همین حالا... به حال خوبت وعده ی فلان فصل و فلان روز و فلان شخص را نده !!!     ...
26 آذر 1397

یک اتفاق خوب...

پسرکم ، این روزها حرف فقط از ازدواج پسرخاله مصطفی بود و بالاخره این اتفاق زیبا افتاد و مصطفی با دختر مورد علاقه اش ، فاطمه جون ازدواج کرد. براشون دنیا دنیا خوشبختی آرزو می کنم ... وقتی تو جشن عقدشون می رقصیدی ، با خودم فکر کردم تا چشم به هم بزنم تو رو می بینم که داماد شدی و مثل امروزِ مصطفی تا عمق ِ چشمای قشنگت می خنده. الهی عاشق کسی بشی که با تمام وجود عاشقته...             ...
18 آذر 1397

پارک ژوراسیک...

پسر نازنینم ، اهورا ؛ این بار که تهران رفتیم تصمیم گرفتیم حتما سری به پارک ژوراسیک بزنیم. آخه تعریف شو زیاد شنیده بودیم و می دونستیم که تو با دیدن دایناسورهاخیلی ذوق می کنی... توی ژوراسیک پارک انواع مجسمه های دایناسورها در گونه های مختلف و ابعاد واقعی وجود دارن که متحرک هستن و صدای هر کدوم شون هم شنیده میشه. در ضمن اینجا می تونی با نام علمی ، روش زندگی و خوراک شون آشنا بشی. جالبه بدونی این دایناسورها به شکل کاملا طبیعی طراحی شدن، به طوری که قادر هستن پلک بزنن و دست و پای اونا حرکت می‌کنه. همچنین یک تخم دایناسور که نوزاد دایناسور از اون بیرون میاد و دوباره به داخل فرو میره هم طراحی شده !!! این روزا هوا ابری...
4 آذر 1397

روزها را دریاب...

زندگی ست دیگر... همیشه که همه رنگهایش جور نیست!!! همه سازهایش کوک نیست!!! باید یاد گرفت که با هر سازش رقصید... حتی با ناکوک ترین ناکوکش... اصلا؛ رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن! حواست باشد به این روزهایی که دیگر بر نمیگردد... به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند... به این سالها که به سرعت برق می گذرند... به جوانی، که می رود... به میانسالی، که می رود... حواست باشد به کوتاهی زندگی، به تابستانی که رفت... پاییزی که دارد تمام می شود کم کم، ریز ریز... آرام ارام... نم نمک... زندگی به همین آسانی میگذرد...!! ابرهای آسمان زندگی، گاهی میبارد،گاهی هم صاف است... بدون ابر و بارندگی.....
25 آبان 1397

زندگی را زندگی کن...

باید راهی یافت، برایِ زندگی را زندگی کردن، نه فقط زندگی را گُذَراندَن .. باید راهی یافت، برایِ صبح ها با اُمید چَشم گُشودَن، برایِ شب ها با آرامشِ خیال خوابیدن.. اینطور که نمیشود، نمیشود که زندگی را فقط گذراند ، نمیشود که تمام شدنِ فصلی و رسیدنِ فصلی جدید را فقط خُنَکایِ ناگهانیِ هوا یادَت بیاورد، نمیشود تا نوکِ دماغَت یخ نکرده حواسَت به رسیدنِ پاییز نباشد.. اینطور پیش بِرَوی یک آن چَشم باز میکنی خودَت را میانِ خزانِ زردِ زندگی ات میابی ، و یادت هم نمی آید چطور گذَرانده ای مسیرِ بهاری و سبزِ زندگی ات را.. اصلا خدا را هم خوش...
18 آبان 1397