اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

سیزده ات به در...

اهورا کوچولوی من... سیزده ات را آنچنان کن تو بدر... کز غم فردا نماند هیچ اثر ... سبزه ها را صد گره زن با امید... تا که گردند بخت بدها ناپدید... ذوق فردا را در آغوشت بگیر ... تا نگردی در غم فردا اسیر...                     ...
13 فروردين 1397

باقی مانده تعطیلات ...

اهورا جان ... روزهای باقی مانده از تعطیلات و هم با پدرجون اینا بودیم...یک روز رفتیم بناب ، واسه خوردن کباب😁       این تخم شترغ مرغ و هم از بناب خریدی ، آقای فروشنده گفت این تخم مرغ حداقل برای صبحانه ی 20 نفر کافیه😐 خلاصه قرار شد فردا صبح همراه با خاله عارفه و دایی ناصراینا ، همه با هم صبحانه، تخم شترمرغ بخوریم... در ضمن فروشنده گفت که باید با چکش یا قند شکن بشکونیمش!!!😀صبح روز بعد همه منتظر صبحانه بودن که رفتی تو یخچال و تخم مرغ و برداشتی و چون برات سنگین بود انداختیش زمین🤕و اون تخم مرغ سرسخت شکست...سریع برش داشتیم و با بقیه تخم مرغی که تو پوستش باقی مونده بود صبحانه دست کردی...
12 فروردين 1397

روز مرد مبارک.

این تو ... این هم جانم ...؛ که می شود ضمیمه ی چند حرفی ِ نامت...!!! حالا با هر به زبان آوردن ِ اسمت ، هزار بار جانم می رود برایت ...!!! امیر ِ من ، بابای نازنین ِ اهورا؛ ...روزت مبارک.       ...
11 فروردين 1397

سفرنامه ی نوروز 97 ( خرم آباد )

نازنین پسرم ؛ اهورا... باز هم طبق قرار هر عید نوروز ، راهی تویسرکان و خونه ی بابا محمد اینا شدیم...هر چند امسال به خاطر حال پدرجون ، امیر بابا مثل هر سال نبود... دلش پیش پدرش بود و حق هم داشت . من پیشنهاد داده بودم که امسال اصلا تویسرکان هم نریم و بمونیم پیش پدرجون اینا ، ولی بابا رو که میشناسی ، با اون دل مهربونش قبول نکرد و گفت تو باید عید و پیش خانواده ات باشی . منم ازش قول گرفتم که چند روز بعد برگردیم و خیلی نمونیم...         روز ششم عید ، قرار بود برگردیم آذرشهر ، ولی مامان نسرین اینا پیشنهاد دادن سری به خرم آباد بزنیم ، هم نزدیکه و خیلی توی راه نیستیم...
9 فروردين 1397

سال 1397 مبارک.

    دو قدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در چشم بهاری دیگر تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه به تو یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو... پسرک عزیزم...سال نو مبارک.برایت بهترین ها را از خداوند خواهانم... ❤️   ( اهورا جونم ، امسال به خاطر حال پدرجون و روحیه ی مادرجون ، تصمیم گرفتیم لحظه ی تحویل سال خونه ی اونا باشیم . انشالله که هر چه زودتر حال پدرجون خوب بشه.)                 ...
1 فروردين 1397

برای تمام نی نی وبلاگی ها

  به پایان سال رسیدیم. بیایید برای هم دعا کنیم؛ دعا کنیم برای جاودانگی سایه ی مادر... همیشه سبز ماندن نگاه  پدر... سلامتی همسر و خواهر و برادر و فرزند؛ برای دل دوستانمان دعای روشنی کنیم. دعا کنیم برای قلب مهربان همسایه... دعا کنیم برای تمام بیمارانی که چشم به خدای الشافی دوخته اند... دعا کنیم برای تمام آنانی که سفره خالیشان را به حرمت مهربانی خدایشان شکر میگویند! دعا کنیم برای دل کودکانی که جای خالی پدر گوشه سفره هفت سینشان به چشم میخورد اما لبخند میزنند برای دل مادر و به پاس شکر خدایشان. و دعا کنیم برای تمام کسانی  که این روزها زیر بار جنگ و بی عدالت...
29 اسفند 1396

تولدت مبارک...

تو را می‌خواهم...   برای پنجاه سالگى... شصت سالگی... هفتاد سالگی... تو را می‌خواهم... برای خانه‌ای که تنهاییم... تو را می‌خواهم برای چای عصرانه... تلفن‌هایی که می‌زنند و جواب نمی‌دهیم... تو را می‌خواهم برای تنهایی... تو را می‌خواهم وقتی باران است... برای راه‌پيمايى آهسته‌ی دوتایی... نیمکت‌های سراسر پارک‌های شهر... برای پنجره‌ی بسته...  وقتی سرما بیداد می‌کند... تو را می‌خواهم... برای پرسه زدن‌های شب عيد... نشان كردن يك جفت ماهی قرمز... تو را می‌خواهم... برای صبح، ب...
29 اسفند 1396