اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

سفرنامه شهریور 97 ( انزلی - لاهیجان )

پسر خوبم اهورا ؛ دلمون یه سفر سه نفره می خواست...بابا و خودم و خودت. پس راهی شمال شدیم و بعد از گذشتن از گردنه حیران ِ زیبا و خوردن بلال خوشمزه اش ، رسیدیم به بندر انزلی ...               بعد از اینکه اسکان گرفتیم و یه کباب عالی و خوشمزه کنار خیابون خوردیم ، یک دور توی شهر چرخیدیم وپرس و جو کردیم و متوجه شدیم برای دیدن تالاب انزلی باید صبح خیلی زود بیدار بشیم تا گرما و ازدحام جمعیت اذیت مون نکنه ... این شد که ساعت 6 بیدار شدیم و رفتیم سمت تالاب انزلی ... هنوز کسی برای بازدید از تالاب نیومده بود و فقط چند نفر از اهالی شهر ب...
3 شهريور 1397

لحاف ِ خاطرات!

نازنینِ مامان ، اهورا ؛ تمام کمد ها و کشوهای اتاقت پر شده بود از لباس... لباسهای نو و کهنه ... لباسهایی که دیگه اندازه ات نمی شد ... لباسهایی که شاید فقط یک بار پوشیده بودی و البته لباسهایی که خیلی خیلی ازشون استفاده کرده بودی. نمی دونستم باید چی کارشون کنم. نه دلم میومد دورشون بندازم ، نه دلم میومد به کسی ببخشمشون. آخه از هر کدوم یه دنیا خاطره داشتیم...دلم می خواست همه شون و نگه دارم... ولی غیر ممکن بود !!خلاصه بعد از مدت ها فکر کردن و جابجایی بیهوده بالاخره تصمیم گرفتم لباسایی که خیلی نو هستن و ببخشم... و بعضی از لباسایی که خیلی دوست داشتم و برات نگه دارم و اما در مورد لباسایی که خیلی تنت کرده بودی... همه شون و مربع...
23 مرداد 1397

سفر یک روزه به جلفا...

در گذرگاه زمان... گردش خاطره ها... خیمه شب بازی دهر... با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد... عشقها می میرند... رنگها ، رنگ دگر میگیرند. و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ....دست ناخورده بجا می مانند...!   گردش یک روز زیبای تابستانی در جلفا...                       اهورایم... زندگی را برایت زیبا می سرایم ولحظه های تکراری و بیقرارش را مر...
19 مرداد 1397

این روزها...

پسرم روزها یکی پس از دیگری به سرعت برق و باد می آیند و می روند... این روزها دلتنگ گذشته شده ام...دلتنگِ نوزادی ات، چهار دست و پا رفتنت ، ایستادن و زمین خوردنت،دندان درآوردنت...حرف زدنت !!! این روزها با دقت بیشتری نگاهت می کنم و سعی ام این است که تمام جزئیات صورت و دست و پاهایت و حتی بند بند انگشتانت را در خاطرم حک کنم .چرا که می دانم تا چشم باز کنم روزی می رسد که به جای این دست های کوچک که به راحتی در دستم جای می گیرند ، دست قوی و مردانه ای را خواهم دید که دستانم راحت در آنها جا می شوند... اهورای من... این روزها حال و هوای نوزادی ات را کرده ام و روزی می رسد که دلتنگ همین روزها می شوم...چقدر این روزها شیرین و زیب...
14 مرداد 1397

کلاس تابستانی اهورا...

خوشگل پسر... امسال که 5 ساله شدی تصمیم گرفتیم یه کلاس آموزشی ثبت نامت کنیم...از اونجایی که انرژی بیش از حدی در وجودت هست ( ماشالله ) و کمتر می تونی یه جا بشینی و تمرکز کنی ، گفتیم بهتره یه کلاس ورزشی بری...من خیلی دوست داشتم کلاس فوتبال بری و کم کم فوتبالیست شی ، ولی قبولت نکردن!!مساله ی بعدی این بود که عاشق زدن و کشتی و ... هستی . پس بابا گفت بهتره کلاس ورزش رزمی بری و تکواندو رو مناسب دیدیم. این شد که روزهای زوج مرتب همراه با بابا می رفتی کلاس تکواندو. راستی امیرحسین هم با تو اومد و ثبت نام کرد و همین که از کلاس می اومدی شروع می کردی از کاراتون تعریف کردن. شمارش هم از یک تا ده یاد گرفتی...هانا...تول...سِت...نِت...و همین جور تا ...
21 تير 1397

زندگی چیست ؟!!

مردمان می پرسند ... زندگی چیست ؟!! دست تو را می گیرم و به خود نزدیک می کنم... سرم را آرام بر شانه ات تکیه می دهم ... و در چشمانشان لبخند می زنم... زندگی یعنی تو ... تویی که تمام هستی ام در لبخندت غرق می شود...               ...
17 تير 1397

خدایا شکرت...

گاهی وقتا یه تلنگر لازمه ... برای اینکه عزیزانت و بیشتر از همیشه دوست داشته باشی... برای اینکه به آهنگ صداشون بیشتر دقت کنی ... برای اینکه محکم تر بغلشون کنی و ببوسیشون... اهورا ، پسرم... یه اتفاق افتاد... که نمی تونم بگم تلخ بود یا شیرین... تلخ بود ماجرای تصادف وحشتناک بابا و مامانم ... و شیرین بود سالم موندن هر دوشون و بوییدن دوباره عطر تن شون و شنیدن دوباره ی صدای قشنگ شون و لمس دوباره آغوش گرمشون... نمی دونم چطور باید از خدا تشکر کنم... فقط می تونم ساده بگم... خدا جونم ممنونتم... ممنون... برای داشتن دوباره ی بابا و مامانم...     و ساخت...
8 تير 1397