اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 13 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

سفر دو روزه پاییزی ...

گل پسرم ، اهورا... بالاخره بعد از اصرار فراوان من و بابا و خاله ها ، مامان نسرین و بابا جون قبول کردن دو هفته استراحت ِ بعد از این جلسه شیمی درمانی رو بیان پیش ما...خیلی دوره ی خوبی بود . بهمون مثل همیشه خوش گذشت و دو هفته ی پر از آرامش و شادی رو کنار هم گذروندیم. به خصوص که یک سفر دو - سه روزه به سرعین و آستارا داشتیم... و سفر کوتاه، ولی دل انگیز و شادمون به روایت تصویر... 💜بعد از آب تنی تو آب گرم سرعین...( شب های سرعین بی نظیرن واقعا !!!!) 💜به طرف آستارا... 💜حال مامان نسرین عالی بود خدا رو شکر... 💜 یه گردنه...
5 مهر 1398

اولین روز مدرسه

پسرم...اهورای نازنینم... کلاس اولی شدی!!!مبارکت باشه... امروز سرنوشتی از شور و شوق در دبستانی شدنت رقم زده میشود... امروز روز جشن شکوفه زدنت است!! با تمام وجود شکوفا شو و عطر دل انگیز دفتر و مدادهایت را روی خاطراتت بپاش... و با چشم های مشتاق برای دانستنت، برگهای ندانسته هایت را صبور و مصمم لمس کن... اهورا جانم ، اولین ها همیشه خوب هستند... به دل آدم می نشیند و خاطره شان می ماند در دل!!! باز هم تجربه ای جدید از روزهای مادرانه و پدرانه... پسرک نو پای ديروزم؛ امروز دست به دست من و بابا امیر مهربانت وارد مرحله تازه اي از زندگي...
31 شهريور 1398

حضورت در زندگی من و بابا جاودانه باد !!!

شاه پسر نرم و نازکم... آهنگ خوش زندگیم... نقش سبز ِخانه ام ... گل قشنگم، اطلسی پر از رنگم ، اقاقی بنفشم ... روح لطیف زندگی آغشته به عشقم... آرامش درون و بیرونم ... حضورت در زندگی من و بابا جاودانه باد !!! دلت گرم ٬ پایت قرص و لبت خندان نوگلم... کودکی کن و شاد باش ... و بیاموز انسان بودن را؛ همچنانکه در تکاپوی شناخت خودت و جهان هستی ! چه زیباست دیدن تو در هنگام بازی با یک ماشین اسباب بازی و شگفتی تو از چرخیدن چرخها ! وچه زیباترست آن زمان که بر روی چمن به دنبال توپت می دوی و از شادی فریاد می زنی !!! اهورای نازنینم، خدا را هزاران بار شکر که نفسم را از تو بنا کرد ... ...
22 شهريور 1398

شعور حسینی داشته باشیم...

امروز ، حق مظلوم را می خورند ، فردا ، در عزایِ حسین سینه می زنند و برای مظلومیتش گریه می کنند ! امروز ، بانیِ فساد و فقر و فلاکت می شوند ، فردا بانیِ سفره های محرم ! امروز دل می شکنند ، و تا سرحدِ جنون ، بی انصافی می کنند ، فردا با چه آب و تابی از حسین و انصاف و آزادگی اش می گویند و چشم و دل هایِ خسته و بیقرار را می گریانند . محرم که تمام شد ؛ روز از نو ، و بی انصافی هایشان از نو ... قرار بود این حادثه ، در یادها بماند تا مبادا ظلم و ستم ، تکرار شود . قرار نبود این واقعه و روایتش ، سفره ی پر رونقی باشد برایِ اهالیِ ریا و تزویر ! قرار نبود ، کارِ دنیایمان به اینجا بکشد ! عد...
19 شهريور 1398

فامیل دور !!!

اهورا ی مامان... امروز مادرجون زنگ زد خونه مون و خبر داد فامیلای دورشون از تهران اومدن . رفتیم دیدمشون . پدربزرگ خانواده ی اونا با پدربزرگ ِ بابا ،پسرخاله بودن . پسرخاله ها البته به رحت خدا رفتن و حالا بعد از تقریبا 20 سال فامیلای دور کنار هم جمع شدن و یاد گذشته ها رو زنده کردن . آقا رضا با خانمش ، مریم جون و 3 تا آقا پسر...که تو با مهراد ، پسر کوچیک خانواده دوست شدی و خیلی هم اذیتش کردی با کشتی و توپ بازی و ... ولی انصافا خیلی مهربون و با حوصله بود. سه روز پیشمون بودن و خیلی خوش گذشت . مخصوصا به بابا که خاطرات دوران کودکیش بدجور زنده شده بود... 🌟 باغ عمه اینا ... 🌟پارک ایرینجی و قایق سواری... ...
1 شهريور 1398

ای بهین باغ و بهارانم تو !!!!

تو بهاری پسرم ؟! نه ... بهاران از توست... از تو می گیرد وام ، هر بهار این همه زیبایی را !!! هوس باغ و بهارانم نیست... ای بهین باغ و بهارانم تو !!!! برای من ، هیچ کس نمی تواند مثل « تو » باشد... در فرهنگ لغت من ؛ مترادف ِ تو ، فقط توست ...! دانی از زندگی چه می خواهم؟!! من ، تو باشم ! پای تا سر تو !!! زندگی گر هزار باره بود... بار دیگر تو ... بار دیگر تو...   باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست... که تو خوش تر ...
27 مرداد 1398

همدل با مامان نسرین...

پسرم ، پسر مهربانم ، مامان نسرین بعد از عمل جراحی و سپری کردن دوره نقاهت ، و بعد از گذروندن سومین جلسه ی شیمی درمانی به تویسرکان رفت ، چون هم خیلی دلتنگ مادرجون و آقاجان شده بود و هم دلتنگ خونه ی خودشون ... قرار شد ما بریم پیششون بمونیم. بابا امیرت برای اینکه مامان نسرین راحت باشه و خوب استراحت کنه و یه موقع معذب نباشه با ما نیومد و من و تو با اتوبوس راهی همدان شدیم. اول که رفتیم روحیه مامان داغون بود ، ولی رفته رفته با حضور ما و محبت های بی دریغ فامیل حالش بهتر شد ... تقریبا دو هفته تا جلسه بعدی درمان وقت داشتیم و ما هم کل این مدت پیش بابا و مامان بودیم. امیدوارم سایه پدر و مادر از سر هیچ بچه ای کم نشه...
17 مرداد 1398

آخر هفته ... سفر یک روزه به مهاباد!

آخرِ هفته که شد ؛ دلت را به دلِ خیابان بزن ... با بیخیالیِ جاده همراه شو ... فراموش کن هفته ات چطور گذشت ، مهم نیست شنبه قرار است چه اتفاقاتی بیفتد ، و مهم نیست چقدر مشغله رویِ هم تلنبار شده ... روزهایِ رفته را به بادِ فراموشی بسپار ... و روزهایِ نیامده را به خدا ... چای ات را کمی آرام تر و سرخوش تر از همیشه بنوش ، جوری که سقفِ دنیا هم اگر ریخت ؛ آب در دلِ لحظه هایت تکان نخورَد ... آدم نیاز دارد گاهی عینِ خیالش نباشد ... آدم نیاز دارد برای یک روز هم که شده ؛ به خاطرِ خودش نفس بکشد!!              ...
11 مرداد 1398

چله ی تابستان مبارک...

امروز چله ی تابستان است... و چله نشینی قرار مقدسی است... آرزو می کنم ، تمام زندگی ، به دلگرمی امروز باشی ... و اگر حاجتت دیر شد ، قرار چله ای بگذار با آسمان ... به ذکری !!! تا وقتش زودتر برسد... ...
10 مرداد 1398