شهریور 1401...
شهریور رسید...
یه نسیم ملایم، آرومآروم از میون درز پنجرهها یواشکی سرک میکشه...
نسیمی که بوی پاییز و به ارمغان میاره...
آفتابی که سوزناک نیست و غروباش مثل غروبای تیر و مرداد، آدم و دق نمیده تا از راه برسه، بس که روزها کشدار و طولانیان و دیگه حوصلهتو سر میبرن تا به شب برسی...شبهایی که دیرتر وصل میشن به روز...
شهریور سراشیبیِ تابستونه، وقتی میاد یعنی دیگه داریم به آخرای خط تابستون میرسیم، به نیمهش که میرسی، خنکای عصراش که به صورتت میخوره، هُرم داغ تابستون و دیگه نداره...
نوید میده...
نویدِ پاییز دوستداشتنی!!!
عبور از طبیعت سبز...خیالمونو راحت میکنه که تابستون آواز سفر داره...
شهریور همیشه با خودش یه دلشوره به همراه داره، دلشوره و نگرانیای که برای هر کسی یه جور معنا میشه...
شهریور...
یک پایان و یک آغاز...
پایانی خنک برای گرما و شاخههای عرقکرده...
و آغازی برای گذر...



شهریور 1401...
