اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

عشق 200 روزه ی من...

فرشته ی کوچک من؛ امروزدویستمین روزی است که به محفل گرممان قدم گذاشته ای... 200 روز است که صدای بال زدن فرشتگان را در خانه می شنوم که برای مراقبت از تو به زمین آمده اند. امروز از یکتایی هایت می نویسم تا وقتی که می گویم پسرم بی همتاست، بدانند بی ربط نمی گویم!!!! پسر بی همتای من؛ کودکانه هایت را با تمام وجود سراسر عشقم می ستایم و لذت کودکی هایت را در دفترچه ی خاطرات ذهنم به یادگار نگه می دارم تا هیچ گاه بی آلایشی بچگی هایت را از خاطر نبرم... صدای نفس هایت را در خواب شماره می کنم تا در دفترچه ی خاطرات ذهنم همه را حک کنم.نباید چیزی از قلم بیفتد!!! لبخندهایت زیباترین تصویری است که در این دنیای پوش...
4 آذر 1392

حالا دیگه می تونی...

اهورای مامان؛ دوشنبه یعنی 20 آبان 1392 بعد از زدن واکسن 6 ماهگیت رفتیم تویسرکان.آخر هفته هم که تاسوعا و عاشورا بود... تو این سفر به مامان جون و بابا جون نشون دادی که ماشالله بزرگ شدی و دیگه می تونی: ♥ بدون کمک بشینی!!!!!!!! (دقیقا" از 30 مهر 1392 )         ♥  با سرعت رو زمین سینه خیز بری!!!! (زمان دقیق این و نمی دونم ...از 25 مهر با کمک بابا جون و مامان جون یه کم سینه خیز می رفتی و کم کم پیشرفت کردی و الآن تقریبا" 10 روزه که با سرعت به سمت هر چی که رو زمینه سینه خیز میری)     ♥ اسم...
1 آذر 1392

نصف روز جدایی!!!!!!!!!

خوب اهورای خوشگلم... بالاخره مرخصی مامان هم تموم شد و شنبه 25 آبان 1392 بعد از 6 ماه که لحظه لحظه شو با تو بودم رفتم مدرسه!!! خیلی سخت گذشت...تمام روز چشمم به ساعت بود...هر چند که بابا دو بار آوردت مدرسه تا هم همدیگرو ببینیم و هم شیر بخوری ،ولی خیلی دلتنگت شدم... وقتی مدرسه تعطیل شد،دیدم نشستی تو ماشین...من و که دیدی چنان هیجان زده شدی و خندیدی که دل مامان و آب کردی...دستت و باز کردی که بغلم کنی عزیزکم!!! از این به بعد نصف روز و از هم دوریم...نمی دونم چطوری طاقت بیارم.آخه من عادت کردم چشمامو که باز کردم تو رو ببینم،روزم و با تو بگذرونم،با تو بازی کنم،تو چشمای قشنگت نگاه کنم و تو برام بخندی و لوس شی و دلبری کنی!!...
28 آبان 1392

اهورای من نیم ساله شد!!!!

روزهایم به سرعت باد می گذرند ...می دوند و می دوزند مرا به فردا... جالب اینجاست که خودم هم استقبال می کنم از این دویدن...از این سرعت سرگیجه آور...از این جهش به فردا...و گاهی به خودم می گویم کجا؟؟؟!!!!در فردا چه پنهان است که این گونه بی تابی!!! بمان و لذت ببر از این معصومیت...از این چشمان شفاف و لبریز از عشق که به تو خیره می شوند...از این دو دست پاک که تو را در آغوش می گیرند...از چهره ای آسمانی که تو را به عرش می برد...از لحظه لحظه اش سیراب شو و من... سیراب می شوم از چشمه ی جوشان عشق تو...     پسرم تو بزرگ می شوی و من دلتنگ... دلتنگ این روزها!!! که وقتی بد قلقی م...
20 آبان 1392

شش ماهه ی عاشق...

گهواره ی من،این قدر برایم لالایی  «ماندن» مخوان!!! دیگر جنبیدن تو مایه ی آرامش قلبم نیست؛که مرا عشق بزرگی بی تاب کرده است... مگر بابا را نمی بینی؟؟؟!!! گل های محمدی ،یکی یکی پژمردند،دیگر در بوستان اهل بیت جز من گلی نمانده!! طوفان در راه است،باید خود را به (کشتی نجات )برسانم...من آخرین بازمانده از قافله ی عاشورا هستم! رفیق لحظه های خوب من، بارها در گرمای آغوشت آرمیدم و بارها به نغمه ی دلنواز لالایی ات دل سپردم!!! اما... این لحظه،نه آغوش تو و نه آغوش مادرم،هیچ کدام آرامم نمی کند!! که من صدای لالایی خدا را می شنوم... که من آغوش باز خدا را می بینم... ...
19 آبان 1392

جشن دندونی ناز پسرم(92/7/25)

اهورای من... عزیزترینم... مرواریدهای لعل نوشینت بهانه ای ساخت تا شیرینستان نگاهت و رقص شادکامیت را به تماشا بنشینیم و شکر کنیم نعمت حضور شیرینت را در زندگیمان...                                           پسرم... بهترین ها را برایت آرزو می کنم!!     ...
13 آبان 1392
2445 0 112 ادامه مطلب

این روزها!!!

پسر نازنینم... دقیقا" از سه شنبه هفته ی پیش مریض شدی!!!!با چند تا سرفه شروع شد ؛ همون روز سریع بردیمت پیش دکتر . دکتر گفت سرما خوردی و برات دارو نوشت... هر روز سرما خوردگی شدید تر می شد!!!صدای نازت گرفته بود و به شدت سرفه می زدی...وقتی به اون چشمای قشنگت نگاه می کردم که با بی حالی اطراف و می کاوید دلم خون می شد!!! تو این مدت دو شب خیلی سخت داشتیم...که تا صبح نخوابیدی و فقط گریه کردی!!تا اونجا که مجبور شدیم ساعت 4 صبح ببریمت بیمارستان!! پسرم چنان گریه می کردی که صورت ماهت غرق اشک می شد...همش با خودم می گفتم کاش به جای تو من مریض می شدم...همش خودم و سرزنش می کردم که چرا بیشتر مراقبت نبودم!!طفلکی بابا هم ...
13 آبان 1392

نصیحتی مادرانه

پسرکم... در مسیر زندگی ، یافته هایت را با باخته هایت مقایسه کن... اگر خدا را یافته ای ؛ هر چه باخته ای را فراموش کن... ...
7 آبان 1392

جشن آبانگان

    جشن آبانگان بزرگداشت " آناهیتا "‌ ایزدبانوی آبها ، برکت و باروری بر تمام ایرانیان شاد و خجسته باد. روز دهم آبان در تقويم زرتشتى به نام «آبان» است و اکنون در گاهشمارى جديد اين روز، ۶ روز به عقب آمده و ۴ آبان شده است. دليل اين تفاوت اين است که در گاهشمارى قديم، همه ماه هاى سال ۳۰ روز بودند و حالا که شش ماه نخست سال ۳۱ روزه است، اين روزها تغيير مى کنند.  آبانگان یکی از جشن‌های ایرانی است که در ستایش و نیایش ایزدبانو آناهید که ایزد آب‌های روان بوده است، برگزار می‌شده است. نزد ایرانیان باستان پس از آتش دومین عنصر مقدس آب بود که دربارهٔ احترام ب...
5 آبان 1392