دیدن دوباره یک دوست...
پسر قشنگم، اهورا...
بهمن1384 بود، من و تارا تو دانشگاه همدیگرو دیدیم و دوست شدیم... هم از لحاظ سن و هم از لحاظ جثه از من بزرگتر بود و رفتارش مثل یک مادر مهربون ...من هم که 18 ساله بودم و اولین تجربه دوری از خانواده رو حس میکردم چسبیدم به این دوستی و هیچوقت هم پشیمون نشدم. با ازدواجِ من، بینمون یه کم فاصله افتاد ولی همچنان با هم دوست بودیم. بعد از فارغالتحصیلی تارا برگشت به شهرشون مریوان و منم که ماندگار آذرشهر شدم. سالی یکی دوبار با هم تلفنی حرف میزدیم و دورادور از حال هم باخبر بودیم تا اینکه بعد از این همه سال دیشب زنگ زد و گفت با همسر و پسرش اومدن تبریز برای انجام کارهای مدرکش! دعوتش کردم و اومدن پیشمون و چقدر حال خوبیه دیدن دوست قدیمی و زنده شدن خاطرات قدیمی🦋
دو روز با هم بودیم و تبریز و گشتیم و چقدر به تو با ژیوان خوش گذشت...











مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



دیدن دوباره یک دوست... 
