سفر آخر تابستون!( نهاوند)
اهورا جانم؛ با هم قصد کردیم سری به خونه باباجوناینا بزنیم؛ که تا تعطیلات تموم نشده یکبار دیگه ببینیمشون، بابا با ما نیومد، هنوز چند روزی اونجا نمونده بودیم که ماجرای رتبهبندی معلما پیش اومد و من مجبور شدم برای روبهراه کردن کارام برگردم آذرشهر... تو یک روز پیش باباجون و مامان نسرین موندی. شب مامان زنگ زد که اهورا خوابش نمیبره و چه شبی بود برای من و تو...خلاصه سریع کارهای اداریمو و انجام دادم و مدارکمو برداشتم و با بابا برگشتیم تویسرکان تا بقیه کاها رو از اونجا انجام بدم و تو دلتنگ نباشی... یه روز تصمیم گرفتیم نهارمون و ببریم...











