اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

شهریور پر حادثه

اهورای من... گاهی هم از شدت اندوه، دچار بُهت می‌‌شویم، سکوت می‌کنیم، واکنش نمی‌دهیم، فریاد نمی‌زنیم، سوگواری نمی‌کنیم و فقط کسانی دردناکیِ این‌گونه درون‌ریزی را می‌فهمند که دچار بُهتِ پس از حوادث تکان‌دهنده و عظیم شده باشند. بهت‌زدگی چیزی‌ست فراتر از بغض، خشم، رنج کشیدن و گریستن! انگار زبانت را بریده‌اند و پاهایت را بریده‌اند و اشک‌هایت خشکیده و تمام وجودت را از ریشه فلج کرده‌اند... آدمی برای یک رنج «گریه» میکند؛ اما رنج‌های پیاپی و دردهای شوک‌آور و عظیم، آدمی را لال و ناتوان و فلج می‌کند... و این توصیف حال و احوال ...
26 شهريور 1401

دیدن دوباره یک دوست...

پسر قشنگم، اهورا... بهمن1384 بود، من و تارا تو دانشگاه همدیگرو دیدیم و دوست شدیم... هم از لحاظ سن و هم از لحاظ جثه از من بزرگتر بود و رفتارش مثل یک مادر مهربون ...من هم که 18 ساله بودم و اولین تجربه دوری از خانواده رو حس می‌کردم چسبیدم به این دوستی و هیچ‌وقت هم پشیمون نشدم. با ازدواجِ من، بینمون یه کم فاصله افتاد ولی هم‌چنان با هم دوست بودیم. بعد از فارغ‌التحصیلی تارا برگشت به شهرشون مریوان و منم که ماندگار آذرشهر شدم. سالی یکی دوبار با هم تلفنی حرف می‌زدیم و دورادور از حال هم باخبر بودیم تا اینکه بعد از این همه سال دیشب زنگ زد و گفت با همسر و پسرش اومدن تبریز برای انجام کارهای مدرکش! دعوتش کردم و اومدن پیش&...
22 شهريور 1401

سفر آخر تابستون!( نهاوند)

اهورا جانم؛ با هم قصد کردیم سری به خونه باباجون‌اینا بزنیم؛ که تا تعطیلات تموم نشده یکبار دیگه ببینیمشون، بابا با ما نیومد، هنوز چند روزی اونجا نمونده بودیم که ماجرای رتبه‌بندی معلما پیش اومد و من مجبور شدم برای روبه‌راه کردن کارام برگردم آذرشهر... تو یک روز پیش باباجون و مامان نسرین موندی. شب مامان زنگ زد که اهورا خوابش نمی‌بره و چه شبی بود برای من و تو...خلاصه سریع کارهای اداری‌مو و انجام دادم و مدارک‌مو برداشتم و با بابا برگشتیم تویسرکان تا بقیه کاها رو از اونجا انجام بدم و تو دلتنگ نباشی... یه روز تصمیم گرفتیم نهارمون و ببریم...
18 شهريور 1401

شهریور 1401...

شهریور رسید... یه نسیم ملایم، آروم‌آروم از میون درز پنجره‌ها یواشکی سرک می‌کشه... نسیمی که بوی پاییز و به ارمغان میاره... آفتابی که سوزناک نیست و غروباش مثل غروبای تیر و مرداد، آدم و دق نمی‌ده تا از راه برسه، بس که روزها کشدار و طولانی‌ان و دیگه حوصله‌تو سر می‌برن تا به شب برسی...شب‌هایی که دیرتر وصل می‌شن به روز... شهریور سراشیبیِ تابستونه، وقتی میاد یعنی دیگه داریم به آخرای خط تابستون می‌رسیم، به نیمه‌ش که می‌رسی، خنکای عصراش که به صورتت میخوره، هُرم داغ تابستون و دیگه نداره... نوید می‌ده... نویدِ پاییز دوست‌داشتنی!!! ...
1 شهريور 1401

اگر...

اگر من بدن می‌شدم؛ تو قلبم بودی...! اگر من درخت می‌شدم؛ تو ریشه‌ام بودی...! اگر من رنگ می‌شدم؛ تو قلمم بودی...! اگر من شب می‌شدم؛ تو ماهم بودی...! اگر من ساز می‌شدم؛ تو آهنگم بودی...! اگر من فصل می‌شدم؛ تو بهارم بودی...! اگر من حس می‌شدم؛ تو امیدم بودی...! اهورا... تو همانی هستی که به بودن من معنا می‌دهی... پ.ن: دو تا عکس آخر که خودت و بابا سوار کابین چرخ وفلک شدین، من و بابا فوبیای ارتفاع داریم و هیچ وقت سوار وسایل هیجان‌انگیز شهربازی نمی‌شم... البته من همچنان نتونستم با ترسم کنار...
28 مرداد 1401

عشق به حیوانات...

اهورای من... درست مثل بچگی‌های مامان، عاشق حیوانات و نگهداری از اونایی... ولی همون‌طور که چند بار هم تو پست‌های دیگه نوشتم، امکان نگهداری از حیوانات تو آپارتمان نیست و یکسری مسائل بهداشتی و خط قرمزها مانع میشه که اجازه بدیم مثلا سگ یا گربه رو تو خونه نگه‌داری... ولی خیلی دوست دارم که همیشه عاشق حیوانات بمونی، دوست‌شون داشته باشی و ازشون مراقبت کنی...قلبت لطیف و رقیق بمونه و مهربون باشی؛ همیشه... پ.ن: دورهمی مامان با همکارا و بچه‌هاشون، رضا و الهه جون ... خیلی اصرار کردی که بچه‌گربه رو ببریم خونه و ازش نگهداری کنیم ...کاش می...
26 مرداد 1401

پدر و پسر💞​​​​​​​

پدر و پسر ، دو بال یک پرنده هستندکه با هم پرواز می‌کنند... پدر ، تکیه‌گاهی است که از کودکی تا بزرگسالی، پسر را در آغوش می‌گیرد... و پسر ، امیدی است که آینده‌ی پدر را روشن می‌سازد. پسر زیبای پدر و مادر ، اهورا ... ای امید فردایمان، ای روشنی چشمان‌مان، وجود تو، گرمای زندگی‌مان را دوچندان می‌کند. تو، جوانهٔ امیدی هستی که در خاک وجودمان روییده و شکوفه داده‌ای. با هر لبخندت، تمام خستگی‌هایمان به فراموشی سپرده می‌شود و با هر موفقیتت، قلبمان لبریز از غرور می‌شود.... ...
22 مرداد 1401