اهورااهورا، تا این لحظه: 7 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

اهورای من

وان یکاد

تو وصل بودی به بهشت و من وصل شدم به تو...

بهشت کشیده شد به زیر پاهایم...

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ،

ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ؛اهورا ﺗـــــﻮ ﺑﺨﻨــــﺪ ؛ ﻣـــــــﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﺍﻧـــــﻢ. . ﺗــــــﻮ ﺑﻨﺸﯾﻦ ؛ ﻣـــــﻦ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑـــﮧ ﺩﻭﺭِ ﺗـــــﻮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺍﻧﻢ . . . ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺲ ﻧﺎب مادری ام ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ! ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ؛ ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ، ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺍﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺑﻤﯿﺮﻡ . . . ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪ ﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ، ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺵ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ . . . ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺮﺍ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﮕﯿﺮ . . . ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ، بهانه ی نفس کشیدنم بودن توست... ...
28 خرداد 1399

روزهای خوش با مانی و ترنم ...

نازنین پسرم ، امسال بعد از سال ها بالاخره طلسم شکسته شد و خاله ها تونستن بیان خونه مون ... همیشه ، کار و نداشتن وقت و دوری راه و هزار تا چیز دیگرو بهونه میکردن... اما این بار اومدن و چقدر هم خوش گذشت ... بماند که تو و مانی یه دقیقه هم با هم نساختین و فقط داد و بیداد و دعوا داشتین ، در عوض با ترنم مهربون بودی و با گذشت !  خاله ها بعد از سه روز رفتن ولی مامان نسرین و باباجون دو هفته ای رو پیش ما موندن ... ...
15 خرداد 1399

سفر یک روزه به ارومیه و پیرانشهر ...

عزیزترینم ، اهورا ، جمعه قرار شد با پسرعمه های بابا بریم پیرانشهر ، اینجا دریاچه ی ارومیه ست که خدا رو شکر خیلی پرآب شده 👇 اینم پارک پیرانشهر که خیلی خلوت بود ، من به خاطر کرونا خیلی نگران بودم ، ولی فعلا وضعیت سفید و آرومه ... آخر سر هم به بازار ارومیه رفتیم ... اهورا جان ، کلا تو با دوستت امیرحسین بودی ، تو ماشین اونا ، و همراه شون... وقتی بالاخره تو بازار پیدات کردم دیدم با امیرحسین برای خودتون تیرکمون خریدین !!!🤭 خدا خودش به چشمامون رحم کنه ... 😆 سفر خوبی بود ... خیلی خوش گذشت فقط من همش استرس داشتم و از ...
4 خرداد 1399

این روزها ...

اهورای نازنینم ،  مدارس به خاطر کرونا همچنان بسته اند و مجبوریم با هم تدریس های آنلاین آقای فتاح عزیز رو ببینیم و با هم درس بخونیم و بنویسیم و تمرین کنیم ... البته درس دادن به شما و تمرین تو خونه خیلی سخته ، فکر کن تو مدرسه شما 5 ساعت کامل درس می خونید و تمرین و تکرار میکنید ولی تو خونه حاضر نیستی بیشتر از یک ساعت تمرین کنی ... این ویروس لعنتی ، با تمام بدی هاش حداقل ارزش معلمای عزیز و به همه نشون داد... روز معلم ، برای معلم نازنینتون یه دسته گل گرفتیم و با یه هدیه ناقابل و یه نقاشی خوشگل که با دستای کوچولوی خودت کشیدی رفتیم منزل آقای فتاح ...البته همون دم در بهشون تبریک گفتیم و تو هدیه تو تقدیم ک...
26 ارديبهشت 1399

تولد 7 سالگیت مبارک اهورای جانم...

جان جانانم ، اهورای جانم ... امروز 7 ساله شدی و خدا را شکر ... خدا را شکر که تو پسر منی ، که اگر نبودی چقدر غصه می خوردم !!! چقدر خالی می شد جای کسی شبیه به تو ... چقدر تنها می شدم بدون تو !!! خدا را شکر که دارمت !!! و خدا را شکر که پسرِ آدمِ دیگری نیستی !!!!!!!! که اگر بودی ، حسرت نداشتنت تا همیشه گوشه ی قلبم سنگینی می کرد...! تو پسر زیبای منی ! و می دانی اهورا ... ؛ دوست داشتنت برای زنده ماندنم الزامیست ! بغلت که می کنم ، غصه ها یکی یکی زرد می شوند و از شاخه ی دل ، به زمین می افتند ...! بر گونه هایت که بوسه می زنم ، بهار می شود !!! باور کن که خدا مر...
20 ارديبهشت 1399

سیزدهمین سال با هم بودنمان را جشن میگیریم...

مهربان ترین ِ عالم ... امیر ِ قلبم ... چقدر خوب ، که هستی ! چه خوب که هوای مرا داری و چه خوب تر که دوستت دارم ! همیشه باش ؛ من نیاز دارم کسی شبیه به تو را دوست داشته باشم... من نیاز دارم کسی شبیه به تو دوستم داشته باشد ... و اینجا فقط تویی که شبیه به تویی ، فقط تویی که شبیه به تو می خندی و فقط تویی که شبیه به تو حرف می زنی ...!!!! 13 سال زیبا در کنار هم بودیم ... آرزو میکنم سالیانِ زیبا را در کنار هم... و در کنار عزیزترینمان اهورا ... با دلی شاد ، لبی خندان ، تنی سالم و فارغ از هیاهوی دنیا ... دوستت دارم و می دانم که دوستم داری ! ...
14 ارديبهشت 1399

به بهانه ی کنگر !😀

مهربون پسرم ، اهورا جانم... تو خونه نشستن ها خیلی کلافه مون کرده این روزا ... به خصوص که روزها ، بهاری و زیبا هستن... و دل آدم پر میزنه که تو این هوای لطیف بیرون از خونه باشه ! این روزا ، روزای خرید کنگر و ریواس تازه هم هست و هر سال این موقع ها میریم سمت تکاب و کنگر کوهی و ریواس ترش می خریم ... اما امسال ... به خاطر شرایط شک داشتیم که بریم یا نه !!! البته خدا رو شکر فعلا تعداد ابتلا به کرونا و مرگ و میر تو کشور خیلی کمتر شده و اکثر مناطق سفید شدن ، خلاصه تصمیم گرفتیم سه تایی با رعایت تمام اصول بهداشتی یعنی زدن ماسک و پوشیدن دستکش و استفاده مرتب از الکل و ضدعفونی کننده ، یه سر بریم تکاب ، فقط کنگر و ریواس بخریم و برگردیم... ...
9 ارديبهشت 1399

روزهای زیبای بهاری...

اهورای مامان ، روزهای قشنگ بهاری مون داره تو قرنطینه سپری میشه ، آخرای فروردین دل و به دریا زدیم و یه پیاده روی و گردش حسابی تو باغ های قشنگ آذرشهر کردیم...هوا عالی ، مناظر عالی ، صدای جوی آب و آواز پرنده هاعالی !!! اگه اینجا بهشت نیست پس چی میشه اسمش و گذاشت ؟! خیلی خیلی بهمون خوش گذشت ... و می دونی ... گردش امروز دل و جرات بهمون داد و دلتنگی ِ زیادم کار خودش و کرد و به محض اینکه راه ها باز شدن و وضع استان ها تقریبا سفید و آروم شد ، رفتیم تویسرکان دیدن مامان و بابا ، خاله راضی اینا هم قبل از ما رفته بودن ...5 روز اونجا بودیم و واقعا بعد از این همه خونه نشینی و دلتنگی چقدر این 5 روز دلچسب بود...
1 ارديبهشت 1399

روز پسر !

پسرم عطر نفس‌ های تو طعم عسله...؛ تپش نبض تو آیینه شعر و غزله...؛ پسرم فدات بشم لحظه خندیدن تو، جانم از شوق پره، روی تو ماه ازله... روز پسر تو تقویم نیست اهورا جانم ، ولی دو سه سالیه با همکارای پسر دار قرار گذاشتیم که تولد حضرت علی اکبر که روز جوان هم هست و برا خودمون روز پسر در نظر بگیریم ... پس ... روزت مبارک پسر من ...خوشگل من ...عشق من ! ...
17 فروردين 1399